close
تبلیغات در اینترنت

شهدا شرمنده ایم..

سایت جــــــامـــــع گـــــپـــــــــ


دارا که باشی سارا ها خودشان می ایند

52 بازديد
زندگی "باغی" است كه با "عشق" باقیست.
مشغول "دل" باش نه "دل" مشغول
بیشتر "غصه های ما" از قصه های خیالی ماست.
اگر "فــــــــــــــــــــــــــرهـــــــــــــــــاد "باشی همه چیز "شـیــــــــــــــــیریــــــــــــن" است.


دانلود + ادامه مطلب
برچسب ها : ,,,,
نظر
ریــحان
دو شنبه 23 / 04 / 1393

فقط بیا...

43 بازديد

شيعيان ديگر هواى نينوا دارد حسين‏


روى دل با كاروان كربلا دارد حسين‏

از حريم كعبه‏ى جدش به اشكى شست دست‏


مروه پشت سر نهاد امّا صفا دارد حسين‏

مى‏برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم‏


بيش از اينها حرمت كوى منا دارد حسين‏

 


دانلود + ادامه مطلب
نظر
ریــحان
پنج شنبه 04 / 02 / 1393

اژانس شیشه ای...

17 بازديد

دیالوگ ماندگار از فیلم آژانس شیشه ای:
حاج كاظم: میدونم بد موقعی برای قصه شنیدنه، ولی من، میخوام براتون یه قصه بگم، وقت زیادی ازتون نمیگیرم، یكی بود یكی نبود، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محكم و قرص ، ایام ایام جشن بود. جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد . اون غول غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهر و ببلعه ،همه نگران شدن حرف افتاد با این غول..

 



دانلود + ادامه مطلب
نظر
ریــحان
دو شنبه 07 / 11 / 1392

وقت داری گوش کنی؟

17 بازديد
این روزا همه فکر و ذکر مردم شده باران. شده اینکه ببینن باران به باباش می رسه یا نه. خیلیا رو دیدم که وقتی برای اولین بار باران با باباش تلفنی حرف زد گریه کردن. بعضیا نذر کردن که باران به باباش برسه.
امان از دل غافل
امان از دست روزگار که از دل بچه های شهدا خبر نداریم که روزی چندین بار در فراق باباشون گریه می کنن و ماها فراموش کرده ایم هم بچه ها را؛ هم باباها را.

شهدا شرمنده ایم...


نظر
ریــحان
دو شنبه 07 / 11 / 1392

حجاب...

19 بازديد

 

 




وقتے کـﮧ
یـﮧ شـــاخـﮧ درختــــ میــــوه
از حصـــــار بــــاغ کـﮧ میــــاد بـــــیــــروלּ

هـــمـﮧ وســــوســـه میـــشــלּ
کـﮧ میــــوه ش رو بچینـלּ

بے حـــجـــابے هـــمـــ
هـــمینـــطــوره

موهات کـﮧ بیروלּ باشـــﮧ
دســـتـــاتــــ کـﮧ معلوم باشـﮧ
جــــورابـــ کـﮧپاتـــــ نبــــاشـﮧ

هـــر رهـــــگــ ـــذر طـــمعـــش بهـــت جلبــــ میـــشـﮧ

حـــ ـــجـ ــــابــــ

معنـــ ـــے صـــومــــ وصـــلا تـــــﮧ

بدوלּ کـﮧحـــ ـــجـ ــــابــــ خیلــ ــے مــهــمـــﮧ

وتــــرکــــ اوלּ فرصــــت قضـــــــا نداره!!


نظر
ریــحان
06 / 11 / 1392

شعر بسیار زیبا در باره شهدا

21 بازديد

دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید

از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید

باز باران شهیدان بود و من

باز شب ‌های «مریوان» بود و من

دست ‌هایم باز تا آهنج رفت

تا غروب «کربلای پنج» رفت

یادهای رفته دیشب هست شد

شعرم از جامی اثیری مست شد

تا به اقیانوس ‌های دور دست

هم‌ چنان رودی که می ‌پیوست شد

مثنوی در شیشه مجنون نشست

آن ‌قدر نوشید تا بدمست شد

اولین مصرع چو بر کاغذ دوید

آسمان در پیش رویم دست شد…

یک ‌نفر از ژرفنای آب ‌ها

آمد و با ساقی‌ام هم‌ دست شد

باز دیشب سینه‌ام بی ‌تاب بود

چشم‌ هاتان را نگاهم قاب بود

باز دیشب دیده، جیحون را گریست

راز سبز عشق مجنون را گریست

باز دیشب برکه‌ها دریا شدند

عقده‌ های ناگشوده وا شدند

خواب دیدم کربلا باریده بود

بر تمام شب خدا باریده بود

خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود

آسمان در چشم‌ها ترکیده بود

مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!

چون عروسانِ فریبا بود، حیف!

این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود

مرگ آنجا آخرین منزل نبود

ای غریو توپ‌ها در بهت دشت

آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»

در هوا این عطر باروت است باز

روی دوش شهر، تابوت است باز

باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟

پای این البرز هم ‌زنجیر کیست؟

پشت این لبخندها اندوه ماند

بارش باران ما انبوه ماند

همچنان پروانه ‌ها رفتید، آه!

بر دل ما داغ‌ تان چون کوه ماند!

یادها تا صبح زاری می‌کنند

واژه‌ هایم بی ‌قراری می‌کنند

خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت

یک نفر در خویش پایان می‌گرفت

ای سواران بلندای سهیل!

شوکران نوشان «گردان کمیل!»

ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»

خیل مختاران! لثارات الحسین!

ای نگاه آسمان همراه‌ تان

ای امام عصر خاطرخواه ‌تان

ای در آتش سوخته! پرهای من!

ای بسیجی‌ ها! برادرهای من!

ای بسیجی‌ ها، چه تنها مانده‌اید!

از گروه عاشقان جا مانده‌اید

ای بسیجی‌ ها! زمان را باد برد

آرزوهای نهان را باد برد

شور حال و جان سپردن هم نماند

بخت حتّی خوب مردن هم نماند

غرق در مانداب لنگرها شدیم

غافل از جادوی سنگرها شدیم

از غریو موج ‌ها غافل شدیم

غرق در آرامش ساحل شدیم

فصل سرخ بی ‌قراری‌ها گذشت

فرصت چابک ‌سواری‌ها گذشت

فرصت از اشک و از خون تر شدن

از زمستان نیز عریان ‌تر شدن

فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن

در دهان داغ آتش، گل شد

یاد باد آن آرزوهای نجیب

یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب

اینک اما فصل تنها ماندن است

فصل تصنیف دریغا خواندن است

اینک اما غربتم عریان شده است

حاصل آغازها پایان شده است

اینک این ماییم، عریان و علیل

دستمان کوتاه و خرما بر نخیل

روی لبخندم صدایی گم شده است

پشت رؤیایم هوایی گم شده است


دانلود + ادامه مطلب
نظر
ریــحان
06 / 11 / 1392